![]() |
![]() |
|
|
کاش می شد این حس شهود مرگ رو نوشت تا بفهمی چقدر درد داره با غروب خداحافظی کنی و بری طلوعی رو ببینی که هیچی ازش نمی دونی و هیچ تصوری ازش نداری طلوعی که هزاران هزار کتاب ازش خوندی اینقده درد داره اینقده درد داره که از شدت درد بی حس می شی خسته تز از اونیکه چشماتو باز کنی و نا امید تر از اونی که بتپی ناگهان همه وجوت پر می شه از نور الهی و تو سر مستانه به این می خندی که هم زندگی یه خواب بوده و فقط تو نقش تو رویا بودن یا کابوس بودن این خواب داشتی همه زندگیت به سرعت نور تموم می شه و تو اینقدر سبک می شی که می تونی پرواز کنی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 10:42 توسط باربی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
پاییز دوست داشتنی اصول فرهمند آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
,,,,,,×××× کویر×××,,,,,, ,,,,,,×××× کویر×××,,,,,, |
|
RSS
|