![]() |
![]() |
|
|
به اسم او دل واپسي هايم مجال لذت نمي دهند دلواپسي هاي كاذب احساسات كاذب تنها خود ؛ تفكر است كه به وجود من رنگ آگاهي مي دهد نه زيبايي نه احساس نه محيط شايد اينها بهانه هايي براي يك وجود تازه تولد يافته اي است بنام من از چه مي ترسد اين من ؟ شايد بدنبال رنگي فراتر از حقيقت رنگاست دلواپسي هاي كاذب من ؛ كاش فنا شدنتان را در لحظه لحظه هاي بودن مي ديدم دلم جدا شدن را از من احساس مي كند؛ من يا منم ديگر تعلق خاطري احساس نمي كنم چاره اي هم نيست چاره ها گم شده اند چاره ها دزديده شده اند احساس ها بوي تعفن گرفته تعلقش را نمي داند نه شايد هم دانست فنايي نزديك است طفلك تنها چيز خوب اين تن بود نگاه عميق تفكر مي كند كه چرا دلواپسي ها و احساست كاذب من جزيي از وجود نيستند پوست انداختن سخت است دردناك است گاهي چيز هايي را دوست مي دارم گرچه فانيند اما بايد گذشت براي بودن ؟ چرا ديگر واژه بودن يادم رفته است بي قالب است بي جسم و بي هدف پيداش مي كنم در فرانسوي بينش اعتراف مي كنم سخت است اشك هايم نمي آيند مرهمي نيست ادراكم خسته است گاه مي گو يم ديگر وقتش است اما نا تمام ها را چه كنم ؟ مسير زيبايست متعالي شده ذهن من زمان مي خواهد مي گريزم مهم ها كجايند نيستند نمي خواهم عربد مي كشم داد مي زنم ؛ سليطه مي شوم و بر همه تسلط مي كنم حيوان صفتيم هنوز هست مي درم تمام مي شود كارما مي دهم رنج مي كشم ديگر چيزي نمانده اين پوست وا شده كمك نمي خواهم خدايي نيست يك وجود خالص مي ماند بد است اما آرممم مي كند اندازه بي كران دلواپسي ها كاذب من تنها خود ؛ تفكر است اين تنها چيزيست كه از اين پوست اندازي مي گويم دردناك است درهاي روي تان را نبنديد بگذاريد ذهنتان پرواز كند پرواز زيباست اين خوره دردناك است استخوانهايت به فرياد در ميايند دهانت مي درد جايي نيست ؛ چاره ها را دزديند دلواپسي هاي كاذب من تنهايي سلطنت مي كند ترس ها هم رفته اند تهوع سهمگين ايست |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 23:44 توسط باربی |
|
|
به اسم او امروز بعد ماه ها تلويزيون ايران را روشن كردم و طبق معمول جمالمان به يك آخوند تپل و مپل روشن شد او در حاليكه داشت گلويش را از حنجره اش جدا مي كرد رو به مامان بزرگ كردم و پرسيدم _امروز هفتم امام حسينه ؟ _نه عزيزم گذشته _چهلمشه؟ _نه مانده _مگر امام حسين شونصد سال پيش نمرده ؟ مگه سوم و هفتم و چهل هر مرده اي بعد از مرگ اون نيست ؟ پس چرا براي مرده اي كه سالهاي سال مرده اين كار رو مي كنن _تو كه دين ايمون نداري خوب دختر اونها با اين كار ياد اونو زنده نگه ميدارن _خوب براي چه براي بقيه اين كار رو نمي كنند _خوب حتما حكمتي بوده _من تاريخ كربلا رو خوندم هيچ حكمتي نبوده _باربي خفه شو منم داري با اين افكار مسخره ات از دينو ايمون مي اندازي _چرا اين مرثيه خونه داره گلوشو پاره مي كنه ؟ _بخاطر بمبي كه تو سامرا در قبر اماما انداختند _خوب پس چرا مي گه يا حسين _عذار داريه _يعني اگر منم مردام سر قبرم مي گيد يا حسين ؟ _داد مي زند چقدر سئوال چرت مي كني فردا كه تو آتيش جهنم سوختي مي فهمي نبايد اينقدر سئوال كني ياد فرهمند مي افتم و چنگال داغي كه وعده داده بود به باسنمان حال چون عذا داري جالبي بود براتون قسمتي از نوحه رو مي نويسم يا حسين ؛ يا زهرا خامنه اي رهبر ماست مرگ بر منافق ياحسين زينب پريشان است خامنه اي را نگه دار ياحسين باز اين چه شور است مرگ بر امريكا انرژي هسته اي حق مسلم ماست و در حاليكه آخوندك گريه مي كند و مي گويد : زينب زينب زينب پيام بازرگاني شروع مي شود شامپوي تاژ و من مات و مبهوت تلويزيون را نگاه مي كنم اخبار : _دولت باز هم به كمك مردم مومن و خدا دوست ايران مقبره امامان را درست مي كند در اين هنگام شوهر عمه ام فحش هايش شروع مي شود _پدر سگ ها نكه پاداش و عيدي مردم را دادند ؛ نكه كشور ثروت مندي هستيم نكه كم جوان بيكار هست .. دولت ايران بايد هم كمك كند _و من طبق معمول هميشه گنگ مي خندم _ريس جهور امروز باز هم تاكيد بر انرژي هسته اي داشتند شوهر عمه ام : _ديوث ها مهم نيست كه جنگ شود ؛ مهم نيست جوانان مردم كشته شوند مهم انرژي هسته است اي بي شرف ها اي بي همه چيز ها .. _به دلديل بمب گذاري به مفبره امامان معصوم سه روز عزاي عمومي اعلام شد شوهر عمه ام : _خدا از اين عذاي عمومي ها بيشتر كنه شنبه تا لنگ ظهر خوابم كار بي كار خاله ام بشكن زنان وارد اطاق مي شود خدا كنه شنبه تعطيل باشد فرامرز اگه تعطيل شود بايد ما رو ببري كوها از الان بهت بگم و من گيج تيوي رو خاموش مي كنم ترجيح مي هم مديتيشن كنم درست در لحظه تمركز دختر خاله ام در رو باز مي كند و مي گويد واي باربي فكرشو بكن جنگ شه همون دوست پسراي امريكايي پيدا مي كنيم ديگه هيچ دختري پير نمي شه نظرت چيه باربي؟ ؛ عاليه مگه نه؟ _عزيزم مي شه در ببندي اين هم كمدي درام بعد ظهر خانه ء ما |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 1:17 توسط باربی |
|
|
به اسم او امروزه مردم خداوند را مانند بتی آپدیت شده ستایش می کنند بدبختی موقعی شروع شد که انسانها نیاز به یک نیروی خارق العاده پیدا کردند و در ذهن متفکر و احساست ناب خود خداوند را ساختند مردم گذشته نسبت به افکار محدود خود آدمکی از غیر خود آفریند و بنام پرودگار او را ستایش کردند مردمان گذشته در جهالت خود و با استفاده از ضمیر نا خوداگاهی که در آنها پادشاهی می کرد از این موجود نعمت ها و غضب هایی می دیدند با گذشته زمان مردم به آنچه که دست نیافتنی بود پرستش کردند مانند خورشید پرستان آنها این رویه را تا دل بستگی خود رسانند و این خداوند جایش را به گاو ، مس و طلا داد زرتشتیانی که آتش را می پرستیدند پی به موجودی بنام اهورا مزدا بردند و او را یکتا دانسته و پرستیدند با به وجود آمدن اعقاید و تفکرات مذهبی و دینی موجودتی بنام خداوند پا به عرصه زمینیان گذاشت امروز مردم پرودگار را مانند بتی آپدیت شده می پرستدند بر او ستیز می جویند و بر او زانو می زنند و آگاهان این زانو زدن ها را دلیلی برای متعالی شدن روح می دانند گاه گاهی انسانهای خدا را در میان خود در میان من تو و همه چیز می بینند گاه گاهی می پندارند خدا از مکه ای که به دور آن حلقه می زنند تا او را بینند نزدیک تر است براستی که کسی درک نور الهی را نچشیده ، تا بتوان از او پرسید خدا چیست ؟ این زیباترین نیروی خلقت چیست ؟ افسانه های از پیدایش آدیمان امده : کسی می گوید از توده های انرژی کسی می گوید : او برای قضا و قدر که هیچ کاره بود در حال خاک بازی انسان را آفرید کسی می گوید از هیچ شاید سر گرمی شاید هم برای امتحان کسی می گوید که چه ؟کسی می گوید عاقبت پوچی و پر بودن است کسی خبر از جهنم و بهشت می دهد و کسی دیگر خبر از بی خیالی مطلق و سرور کسی می گوید ما از روح خداوند بر ما دمیده شده کسی می گوید ما برای اگاهی در این جهان آفریده شدیم کسی چه می داند ؟ شاید تنها کسانی که در آگاهی مطلق او سیر می کنند می دانند او چیست ؟ آفریدگار تمام هستی چیست ؟ کسی چه می داند این اسرار را که چرا روح آدمیان به سوی او کشیده می شود ؟ این مهر لایزال از کجا سر چشمه می گیرد و این جهان پهناور، این نظم و این سرنوشت خداوندا من در میان تو گم شده ام گنگ شده ام نمی دانم کدام کدام را می آورد ؟ آیا تو همه چیزی؟ بگمانم موجودیتی قابل دیدن و درک نداری ؟ گاهی احساس می کنم نزدیک تر از نفس کشیدنم در میان دستهایم فشرده می شوی کدام جداست؟ چه کسی یاری دهنده است؟ نوعی گیج گیلی مذمن در من فرو رفته ؟ تنهایی مرا بفکر فرو می برد و من از اعماق تفکرتم می ترسم تمام بنیاد و ریشه ام را ریخته برهم حال باز یاد یک دوست که اگر دین نداریم لاقل آزاده باشیم حال دنبال مفهوم آزادگی می گردم باید لمسش کنم که آیا بی دینی مرا می گیرد تا راه رسیدن به درک تو آسان تر شود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 23:14 توسط باربی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
پاییز دوست داشتنی اصول فرهمند آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
,,,,,,×××× کویر×××,,,,,, ,,,,,,×××× کویر×××,,,,,, |
|
RSS
|