تبليغاتX
سکوت

به اسم او

یادم نمی اید دل کسی را شکسته باشم

یادم نمی آید حرفی زده باشم تا کسی برنجد

ولی یادم می آید همیشه دل مرا شکستن، همیشه مرا رنجاندن

دیر زمانیست دیگر از دلم نمی نویسم

اینقدر غمهایم زیاد شده اند دلم را فراموش کردم

انگار با بودن غمِ تو در دلم مونس گشته ام

یادم می آید به خودم قول دادم تو را تنها دوست بدارم دیگر دو تا بودن بس است

نمی دانی این روزها از جهل ها از بی خردی ها دلم گرفته

این روزها از حماقت ها دلم گرفته

دردهایم دیگر شخصی نیستند ، مطلق به جامعه شده اند

فرهنگ غلط مرا می رنجاند

دین و سیاست مخلوط شده ء ما مرا می رنجاند

از گنجی خواندن مرا می رنجاند

تو دیگر نیستی تا تنهایی رویا بچینم که این کابوس بی خردی تمام خواهد شد

انگار کسی دیگری در من متولد شده و به یکباره تار پودم را ریخته برهم، کسی که فکر ها را می دزد ، ماه را ، شیشه را ، خورشید را ، کسی که زمین را از عشق گاز می گیرد ما فانی شده ایم این سلول های یخ زده دیگر مرده اند

یک موجود سرما خورده خسته که برای تک سواریش پر پرواز را می خواهد ، هزیان کرده ، تب کرده ، رهایی می خواهد

نمی دانم آخرش کجاست ؟ و یا اصلا آخری هست یا آخر ما همیشه اول ماست ، اما این آخر ساخته ذهن من و تو و ماهاست

احساس می کنم این جسمی که به امانت به من داده شده دیگر این سرنو شت را قبول کرده ، دیگر زیاد ماندن و بودن ، نبودن مهم نیست

تنها وجود من است که جداست نمی توانی بفهمی از اینکه آخر جدا شده ام و به این درک رسیده ام بی نهایت شادم

دلم می خواد تا این نفس های خسته به پایان می رسد هدف از خلقت خویشم را پیدا کنم

باورت می شود هنوز دلم برایت تنگ است ، راضیم چون هنوز احساس زنده است

دلم آغوش هایت را برای استراحت روحم می خواهد

جسمَم را متعلق به روحم نمی دانم دنبال تکاملم

کاش زودتر دوره زندگی من به سر می رسید فکرم را مغشوش کرده است

به من می گویند نظرهایت را فعال کن نمی دانم چطور بگویم خسته ام از شنیدن اما شاید باید بپذیرم حرف بزنن

نفس هایم زیاد بودن را از نعمت های بی شمار خداوند احساس می کند

گاهی احساس می کنم چرا مردم فکر نمی کنند ، تو می دانی ؟

دلم در راستای خستگی سکوت می خواهد سکوتی سنگین اسمش را مرگ نمی گذارم

نعمت های زیادی جلوی چشمان مرا گرفته و مرگ حیف است

گاهی احساس راحتی تو آن چنان مرا گرم انرژی های مثبت می کند که تمام رنجشهایم از تو فراموشم می شود

خلوت کوچک من ، باورت می شود من همان باربی ام

هنوز کودکم اما دلم بچگی را هوس می کند

گاهی احساس می کنم سرم دیگر این همه دانستن را نمی کشد

گاهی انقدر خالی از دانایی ام اینفدر خالی از واقعیت و اگاهیم که بر خودم لعنت می فرستم که چرا تو دیگر نباید باشی تا من افق های تازه تری را ببینم

ریاد به تو وابسته شده ام ، لبخند بزن چون می دانم

هیس

این دیگر صدای سکوت است ، زیباتر از گفتن است عزیزم مگر نه ؟

نظرات فعال اند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 23:22  توسط باربی | 

به اسم او

اگر به من بگویند چقدر نیچه را قبول داری می گویم 60% بقیه اش را آنچنان خلاء تنهایهایش گرفته که محدودهء آزاد ذهنش را به مرز خود رسانده

اما نمی شود شاهکار ادبی این موجود رو نادیده گرفت

این ویراستاری که "چنین گفت زردشت" و" شامگاه بتان" او را تالیف کرده نمی دانم چطور توانسته تنهایی بی وسعت و درک زیبای او را از زندگی بگوید: طنز

خیلی جالب است اما من واقعا از نوشته هایش آنقدر خوشم آمده که کتابای دیگرش را دارم دنبال می کنم

به نظر من این موجود فقط یه guru کم داشت

از کتاب شامگاه بتان او که می شود گفت تنها اثر نسبتا آرام نیچه است

چند مطلب خوشم آمد

پندها و پیکان ها:

چی ؟ آیا انسان صرفا خطای پرودگار است ؟ یا پرودگار ، صرفا خطای انسان است ؟

انسان هایی که پس از مرگ متولد می شوند _برای نمونه، من _از انسان های به هنگام بدتر فهمیده ، اما بهتر شنیده می شوند . به زبانی دقیقتر :

ما هر گز فهمیده نمی شویم _ از اینجاست اقتدار ما

on ne peut penser et ecrire qu' asis(فلوبر)دستت را خوانده ام، ای نیست انگار! زندگی نشسته در یکجا ، همان گناه در پیشگاه روح القدس است

تنها اندیشه هایی که از راهِ راه رفتن به ذهن می رسند ، ارزش دارند

بنظرم جنون های که در من جوانه زده را در نیچه پیدا کردم

دنبال یه مانترام تا بتونم کمی خودم را از این مسئله دور کنم

در حال حاضر سوسکی به من نگاه می کند و تمنا دارد او را نکُشم تا او بتواند رد شود و من نیز با بغض نگاهش می کنم و می گویم من مثل سگ از تو می ترسم خواهشن نزدیک من نشو

در این هنگام جیغ می کشم ، سوسک از ترس رفت و ترسها دوباره به لانه شان( وجود من) بازگشتن

دنبال چاره ای برای ترسهایم هستم

شاید بقیه حل شود ..

در آخر نوشته ام را با یک تعلیم از بودیسم تمام می کنم

از مشکل و رنج فرار کردن ، آن را طولانی تر و مشکل تر می کند

و مشکل و رنج بصورت پیچیده تری ، در جای دیگری از زندگی ظهور خواهد کرد

باید به قلب مشکلات رفت ، از آن استقبال کرد ، آن را پذیرا شد ، تا تمام شود

نظرات غیر فعال می باشند و نوشته هایم رسمی می شوند

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 23:28  توسط باربی | 

به اسم او

کوشی سهراب ، بازم دنبال کفشاتی

یادته گفتی: مرگ پایان کبوتر نیست

سهراب می گما کاشکی مرگ پایان کبوتر بود

یادته گفتی: دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است ، و هیچ جیز چیز ،نه این دقایق خوشبو که روی شاخهء نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه هیچ چیز مرا از هجوم خاالی اطراف نمی رهاند

و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد

بعدش چه کردی دلت باز شد سهراب ؟

الان هنوز ابد نشدها

دلم منم گرفته سهراب

کفش هایم کو ؟

چه کسی صدا زد: سهراب

باید امشب بروم

یک نفر باز صدا زد: سهراب

کفش هایم کو ؟

یادته گفتی زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد

حالا پر مرغ مهاجرو شیکستن دیگه پر نداره بپره

یادته گفتی کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم

حالا من اون افسونو می خوام

شنا بلد نیستم می ترسم غرق شم سهراب

یادته گفتی پرده را بر دارید بگذارید احساس هوایی بخورد

هوا هم این روزا نیاز به هوا داره

یادته گفتی بی تو دری بودم به برون و نگاهی به کویر

دیگه کویرو نمی خوام تکلیف شعر رو میای روشن کنی ؟

خوش به حال عاشقا سهراب

باز آمدم از چشمه ء خواب کوزه تر در دستم

مرغابی می خواندند نیلوفر وا می شد کوزهء تر بشکستم

در بستم و در ایوان تماشای تو بنشستم

و در آخر این شعرو پیدا کردم واسه حالام

عبور باید کرد

صدای باد می آید ، عبور باید کرد

و من مسافرم ، ای باد های همواره

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید

مرا به کودکی شور آب ها برسایند

و کفش های مرا تا تکامل تن انگور

پر از تحرک زیبایی خضوع کنید

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپید غریزه اوج دهید

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گمشدهء پاک

و در تنفس تنهایی

در یچه شعور مرا بهم بزنید

روان کنیدم دنبال باد بادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید

حضور <<هیچ>> ملایم را

به من نشان بدهید

ار این به بعد نظرات غیر فعال می شن

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 23:16  توسط باربی | 

به اسم او

تنش خستست، خسته از زن بودن ، خسته از تفاوت

نیگاش می کنم

اینقده درداش زیادن نمی دونه از کجا باید بگه

می گه: تاوان زن بودنمو نگاه کن

زیر چشاش کبوده و رو دستاش سوخته وجای کتک های اون مرد رو تنش تاول زده

باور کنید نمی دونستم چه کار باید بکنم ، گریه کنم ، شکایت کنم ، دلداری بدم اما در آخر اونها برای اونه و من فقط یه سنگ صبور

چشماشو می بنده که بگه

می خواست از شروعش بگه

و من از حیف بودنش

نتونست،

جیغ کشید و خودشو کوبوند به من

باربی باربی

کاش زن بدنیا نمی اومدم

چقدر تنهام باربی ، بچه امو نمی ده

این انصافِ؟

دادگستری ایران کانونِ عدالت، حق، انصاف، کجای این انصاف بود ؟

حالا اون رفته

و من زیر لب هام، گوشه چشمام با اشک

تکرارش می کنم

کاش زن بدنیا نمی اومدم

ولی مرد هم بدنیا نمی اومدم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 23:22  توسط باربی | 

به اسم او

حاج آقا وضوشو می گیره

دیگه وقته اذانِ با صدای الله اکبر که از مسجد بلند می شه یه دنیا عذاب وجدان حاج آقا رو می گیره

از 3 سال پیش که از مکه اومده تا حالا نشده بود که نمازشو قضا کنه ، ای که لعنت به هر چی زنه خوشگله

از ته دل آرزو می کنه خدا هر چی زن خوشگله از زمین جمع کنه تا حاج آقا دیگه نمازاش قضا نشه

بیچاره حاجی هر وقت که خواسته تو این 2 روز نماز بخونه این دوست زنِ همسایشون ،  که می گن تازه از امریکا اومده بود رو می بینه و در جا شورتشو خیس می می کنه و غسل جنابت بهش واجب می شه

از اون 2 روز پیش حاج آقا از فکر اختر بیرون نمیاد و حموم رفتن هم نمی تونه اونو از قصدی که داره منصرف کنه حاج آقا تنها آرزوی که داره اینکه شده فقط یه بار با اختر بخوابه

اختر با اون پوست سفید با اون ممه های برجسته با اون باسن گرد و خوش فرم با اون لبای اَناری

حاج اقا حتی با یاد آوری صورت اختر شورتش خیس می شه

اون هر شب با یاد آوری اختر دهن حاج خانومو سرویس می کنه بیچاره حاج خانومو بگو که دیگه سنی ازش گذشته

خلاصه حاج آقا با هر ترقندی که شده این نیت به قول خودش شیطانیش رو با اختر در میون می گزاره

و اختر هم که مردهای ریشو رو نمی تونه تحمل کنه

با دادن فحشهای رکیک اونو ترک می کنه حاج آقا با رفتن اختر قلبش ترک ترک می شه که یه جیگری رو برای اولین بار از دست داده

اینقدر سیریش می شه تا اختر به بخاطره پول حاجی قبول می کنه

اون آخر قبول می کنه با گرفتن 1ملیون تومن پول بی زبون به لا پایی قناعت کنه

باز حاج آقا با یاد آوری این دو روز یه استغفر الله می گه و از ته دل آروز می کنه که الان شورتش خیس نشه چون یه 5 دقیقه است که از حموم در اومده

پا می شه می ره سر نماز ولی رو نداره با خدا حرف بزنه

اصلا نمی تونه فکر این اخترو از سرش دور کنه ، وای ممه های سفید و نقاشی شده اختر

این تو موقعی که حاج اقا داره حمد و قل هو الله رو می خونه

که یهو یه فشار زیادی از روده به باسن حاج آقا وارد می شه

حاج اقا به بخت بد خودش لعنت می فرسته که چه گوز بی خبری جلوشو گرفته

با تموم فشاری که داره به قسمت ما تحتش میاره سعی می کنه حمد و قل هو الله رو آهسته بخونه تا به رکوع نرسه تا این گوزه مجال پرش نداشته باشه

خلاصه خوش شانسی به حاج آقا رو می کنه و گوز دوباره به روده بر می گرده و حاجی رکوعشو می خونه حالا یاد صورت حساباشِ ، یاد بد هاکاریاش ، طلب کاریش می افته

سر سجده که می رسه یادش میاد باید بره در دهن رضا سیا را پایین بیاره بابتِ نگاهای حیزناکی که به دختر دم بختش داره ، بیچاره دخترش الان 30 سالشه و دریغ از یه خواستگار

این روزا اینقدر گرفتاره عشقِ اَختر بوده که ناموس و غیرت خودشو فراموش کرده

دوباره یاد اختر ،حاجی هر چقدر سعی می کنه به اختر فکر نکنه ، نمی شه

انگار باید این بخت بد سر نماز هم شورتشو خیش کنه

حلا می رسه به قنوت ، وقتی صلوان می فرسته زیر لبی به طوری که خدا زیاد بهش بر نخوره معصومانه و مظلومانه می گه خدایا این دفعه فقط ، فقط بزار بجای شورت توری و سفید و ناز اختر اون ماتحت خوشگلشو ببینم خدایا اینو اجابت کن قول می دم یه سفره فاطمه زهرا بندازم

باز یاد اختر و این گوزی که اونو داره تا مرز جنون می رسونه و اون چشامای با قوری حاجی که از شدت فشار وارده ،داره از جاش می پره بیرون

افسوس می خوره که چرا تو دینش یه گوز نمازو باطل می کنه

اما چیکار کنه این باقلی پلو های حاج خانوم هوش از سر اون می بره

یاد تفاوت های ممه های حاج خانوم اون پوست چورکیده حاج خانوم با اختر می افته و با خودش فکر می کنه چقدر با حاج خانوم ول معطل بوده

چقدر سر نماز شهوت و گوزه بهش فشار آوردن هرآن ممکنه که شورتش دوباره خیس بشه و گوز تلنگی در بره

السلام علیکم و رحمه الله برکاته

زآرت، این دفعه حاج آقا با صدای بلند خدا رو شکر می کنه که تونسته این باد رو از شکمش خارج کنه

پیف مرده شور حاج خانومو ببرن، این باقلی پلوهاش عجب بوی گندی دارن

یهو سرشو که بلند می کنه می بینه حاج خانوم با چشمای پر اشک بالای سرش مونده و می گه حاج آقا من برات چی کم گذاشتم؟ جونیمو که برات ندادم که دادم حالا این دختره جی جی رو به من ترجیح دادی و شروع می کنه به زار زدن

و حاج اقا هم با یه نیگا ور اندازانِ به حاج خانوم با خودش می گه چرا نباید ترجیح بده ؟

و این در حالیکه گوز حاج آقا که تموم اطاق رو پر کرده و تا به دماغ حاج خانوم می خوره دیگه حاج خانوم تحمل نمی کنه با دادن فحشای خواهر مادر که تو خجالت نمی کشی اینجا رو توالت کردی اطاقو ترک می کنه

و چمدوناشو می بنده و می ره پیش دخترش

حاج آقا هم از این فرصت طالایی استفاده می کنه و می ره سراغ ریش و سبیلاش و خودشو کوسه می کنه میاد بیرون تا شاید این بار بتونه مخ اختر لوند رو با اون موها با اون چشای خمارِ سبز بزنه

و به مراد دلش ماموس دست پیدا کنه پس میره اون سیدی سوپری که تو کتاب خمینی قایمش کرده رو بیاره نیگا کنه آخه اخترش بهش گفته برو یه چیزی نیگا کن تا مثل گاو هم خوابی نکنی البته اون اونقدر اختر دوست داره که حاضره براش عرعر هم بزنه

با دیدن سیدی، حاج آقا سیدی رقص عربی دوست دختر بمالیش سکینه سه پستون رو می بینه که پارسال والنتاین بهش کادو داده با خودش می گه که فردا که اختر نیست به اون بگه بیاد یه حالیم از اون ببره

این تو حالیکه حاج خانوم داره تو دلش به اون دختره باربی تو اتوبوس تکبیر می فرسته که عجب حرفی زده

و خواهر های عزیز شوهر کنید

شوهری عاشق پیشه ماموس عزیز و تبارک الله و تعالی علیه

و هر شب لنگ خود را تا عرش بالا برده و طوله بیفکنید

که همانا جایگاه شما در بهشت است

و برادران عزیز همسر برگزیده

و کِش تُمانه خود را سفت نموده

و هر شب با دیدنِ روزانه زنان زیبا رو خواهر ، مادر زن خویش را سرویس فرمایید که همانا عشق واقعی شما ماموس است

که همانا جایگاه شما در اسفر السافلین است

حاج خانوم با این حساب که اون دختر امام زاده ای چیزی بوده با خودش فکر می کنه اون داشته بهش از آینده خبر می داده و اون نفهمیده

اون هر روز می ره کنار ایستگاه اتوبوس می مونه تا شاید باز باربی بیاد و ازش بپرسه حالا چه باید بکنه ؟واقعا سخته که شریک برا شمبول پلاسیده حاج اقا پیدا شده

ولی باربی می آد تو وب لاگش و مینویسه اینم واقعیات تلخ زندگی زناشویی در ایران

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 22:34  توسط باربی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه

پاییز دوست داشتنی
اصول
فرهمند
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
آذر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
آرشیو موضوعی
,,,,,,×××× کویر×××,,,,,,
,,,,,,×××× کویر×××,,,,,,
پیوندها
...>>رهایی...فرهمند <<...
بامداد زندی
زن نوشت
مخ زن *هوم هوم*
سروش در لابیرنتش
لات بی سر پای اینترنتی
قارچ کوکی
میمونه بی مغز
آلیس در شگفت زار
این اسی عاشقه
..××..پاییز..××..
...چه می دونم
نوشی و جوجه هایش
crazy . فوق العاده
کرم دندون
**زیتون نازنینم** z8un.com
ساحل افتاده
ananita این خانوم دکی هست
امشاسپندان
این یک زن است
تب 40 درجه
دلتنگستان
سیاه مثل مرگ
روایت زندگی تخم سگی ما
آشغال
2زد
>>باورهای خیس یک مرده <<
عباس معروفی عزیز
deep_side
با گنجی تا رهایی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM